اما پایان ماجرا چه شد؟
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 19:49
قرار بود م هر وقت به م آدرس رو دادن برای من بفرسته که من کی و کجا باید برم باکس رو بگیرم. و خودم هم به شخصی که باکس رو فرستاده بود پیام داد ، دقیقا ساعت یک شب. تا صبح هر دو ساعتی شاید موبایلمو چک کردم. ساعت یازده و نیم ظهر روز بعد، من به م پیام دادم که پیامم رو جواب نداد این آقا و الان هم تماس گرفتم...
بعد شیش ماه چه وقتی رو گیر آورده واسه منظم شدن! خررر
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 19:49
انصاف بود وسط سفر قبلی و الان دم سفر جدید من پریود بشم؟ این انصافه آخهههههههههههه
گذرنامه. اهم( خارج و اینا)
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 19:49
در این مملکت ، شمایی که خانوم باشی ، اگر زیر 18 سالی که پدر لطف میکنن اجازه خروج صادر میکنن. توی هر سن دیگه ای هم که باشی و ازدواج کرده باشی ، همسر لطف می کنن و اجازه صادر میکنن. حالا واسه این صدور اجازه باید بری محضر پول هم بدی. خوب کصافتا!!!! ما که اجازه مون دست خودمونه. همسرمون هم هزار برابر شما ...
پر حرفی
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 19:49
از پریروز دارم به فکر می کنم به انتظار داشتن و نداشتن توقع داشتن یا نداشتن درخواست کردن یا نکردن دوستی کردن یا نکردن به نتیجه ی خاصی نمیرسم. هی خودمو ورانداز میکنم ، حرف هایی که زدم و شنیدم رو مرور میکنم ، فکر های مختلفی هم میاد و میره ، آخرش نتیجه خاصی نیست بازم...
ما از هرگونه دوری و دوستی به جدددد استقبال میکنیم :)
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 19:49
میگم برو پاسپورت ها رو بگیر. ( آخه آدرس خونه باباش رو دادیم). میگه میریم ، یه سری میزنیم ، چمدونشونم بهشون میدیم ، اونارو هم میگیریم. میگم من نمیام. بعد الکی یاداوری میکنم که : من رفتم اردبیل و اومدم ، نیومدن خونه مون. رفتم مشهد ، چنننند بار رفتم مشهد و برگشتم ، ما رفتیم سر زدیم. بعد مهدیه(عروس محتر...
طلعت خر است
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 19:49
طلعتی که پیام خصوصی میگذارد و سوال میپرسد و نمیشود جواب داد و موبایلش خاموش است ، خر است :))) بله عزیزم ،باتوام :))))
تو را به خدا نترس
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 19:49
نگرانی من پایانی نداره وقتی نمیدونم تو کجایی نگرانی من پایانی نداره وقتی نمیدونم حالت چه طوره نگرانی من پایانی نداره وقتی نمیدونم تا کی اونجایی نگرانی من پایانی نداره وقتی فکر میکنم ممکنه توی بد مخمصه ای افتاده باشی نگرانی من پایانی نداره وقتی شماره ها توی مشتم هستند و نمیتونم زنگ بزنم و بپرسم. که ش...
.
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 19:48
هر روز روزی چند مرتبه آنقدر نفسم را نگه میدارم که اشک هایم نریزند که مثلا محکم باشم که آماده باشم برای هر چیزی که تکلیف تا آن دنیا هم مشخص نیست هر روز ساعت ها اشک های فروخفته ای دارم که فرو میخورم...بیشتر فرومیخورم مثل یک عفونت سر از سرم در می آورد آن قدر درد میپیچد که انگار الان میمیرم اولین بار که...